آنوقت ها كه بچه بودم دلم كه صاف و پاكتر بود ، فکر می کردم بارون اشک خداست. هیچ وقت هم به این موضوع فکر نمی کردم که اصلا چرا خدا باید دلش بگیره و گریه کنه؟ فقط به این فکر می کردم که شاید ما آدما کاری کردیم که خدا دلش گرفته و خدا داره این طور گریه می کنه.
همیشه سعی می کردم اشک خدا رو توی یه کاسه جمع کنم تا شاید اگه روزی دل من هم از دست آدمای این روزگار گرفت خودمو با مرهم دردی که خدا واسه آروم کردن خودش از اون استفاده کرده سیراب کنم...
بزرگتر که شدم فهمیدم بارون یه نعمت خدادادیه که طی مراحل پیچیده ای چیکه چیکه روی زمین می ریزه! ساده تر بگم دلایل ایجاد بارون برام علمی تر شد...حالا که به بارون فکر می کنم خیلی خوب دلیل ایجادشو می دونم ولی هنوزم فکر می کنم شاید ما آدما اونقدر دل سنگ شدیم که حتی فرصت فکر کردن به این نعمت خدادادی و با ارزش رو نداریم.
شاید بارون می باره که به ما یاد آوری کنه یکی اون بالا هست که ما رومیبینه و ازهمه کارهای ما خبر داره و چیزی براش پنهان نیست.
شاید بارون می باره که ما به یاد بیاریم باید کسی رو که این نعمت با ارزش رو بدون هیچ چشم داشتی برای ما میفرسته شکر کنیم به خاطر همه چیزهایی که داریم ازش ممنون باشیم و هیچ وقت فراموشش نکنیم
شاید هم بارون می باره که ما فراموش نکنیم
که خدا هم گاهی دلش از دست ما آدما می گیره
بـــــارون
+نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعتتوسط آرش |

