پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .
یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .
می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .
صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست .
می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…
-"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.
پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"
پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"
پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"
پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."
« ببخشید اگه این آپم دیر شد ، براتون آرزوی موفقیت روز افزون دارم . »
بالاخره رفتن من از سرزمین دلیران و کشور پر افتخار ایران فرا رسید.
بچه ها همون طور که بعضی هاتون میدونید من برای ادامه ی تحصیل
دارم از ایران میرم و سه
ساله دیگه برمیگردم ،بچه ها شاید من برای مدتی دسترسی به اینترنت نداشته باشم ولی بالاخره
میام و آپ میکنم و به همتون سر میزنم. بچه ها من رو تو این مدت فراموش نکنید ها ،بیاید و بهم سر
بزنید و با نظراتون خوشحالم کنید
(ببینم کی از همه با معرفت تر و با مرام تره)
![]()
همتون رو دوست دارم و به یاد همتون هستم
![]()
حالا میخوام درباره ی جایی که میخوام برم یکمی اطلاعات بهتون بدم.![]()
اين برج 421 متري، بلندترين برج در آسياي جنوب شرقي و شامل رستوران گردان و يك تراس، براي مشاهده تمام شهر است. همچنين از آن به عنوان يك ايستگاه راديو – تلويزيوني و ارتباط از راه دور نيز استفاده ميشود.

در اوايل قرن بيستم ساخته شده و شكل اصلي آن معماري اسلامي با قوسها و منارهها است.

اين ساختمان در سال 1869 ساخته و به نام سلطان ايالت "سلانگور" ناميده شده و اكنون محل دادگاههاي عالي و فدرال است. در وسط اين ساختمان برج ساعت با ارتفاع 135 پا قرار دارد.


روزی روزگاری در جزیره ای دورافتاده، تمام احساسها در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس و ...، هر کدام به روش خویش میزیستند تا این که یک روز دانایی به همه گفت: هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید؛ زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت؛ اگر بمانید، غرق میشوید. تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبارهای خانههای خود بیرون آوردند و تعمیر کردند. همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیزه را ترک کرند. در این میان، عشق هم سوار قایقش شد؛ اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی در کنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمیگذاشتند که او سوار بر قایقش شود. عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای عشق نماند! قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر آب میرفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمیترسید؛ زیرا ترس جزیره را ترک کرده بود. فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول، کسی جوابش نداد؛ در همان نزدیکی، قایق ثروتمندی را دیدی و گفت: ثروتمندی عزیز! به من کمک کن. ثروتمندی گفت: متاسفم؛ قایقم پر از پول و شمش طلاست و جایی برای تو نیست. عشق رو به غرور کرد و گفت: مرا نجات میدهی؟ غرور پاسخ داد: هرگز، تو خیسی و مرا خیس میکنی. عشق رو به غم کرد و گفت: ای دوست عزیز! مرا نجات بده. غم گفت: متاسفم دوست خوبم؛ من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم؛ بلکه خودم احتیاج به کمک دارم. در این حین، خوشگذرانی و بیکاری از کنار عشق گذشتند؛ ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست. از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا به من کمک میکنی؟ شهوت پاسخ داد: البته که نه؛ زیرا سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری؛ یادت هست که همیشه مرا تحقیر میکردی؟ همه میگفتند: تو از من برتری؛ از مرگت خوشحال خواهم شد. عشق که نمیتوانست ناامید باشد، رو به سوی خداوند کرد و گفت: خدایا! مرا نجات بده. ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد میزد: نگران نباش؛ تو را نجات خواهم داد. عشق به قدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بی هوش شد. پس از به هوش آمدن، خود را در قایق دانایی یافت. آفتاب در آسمان پدیدار میشد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون میآمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. عشق برخاست و به دانایی سلام کرد و از او تشکر کرد. دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بیایم؛ شجاعت هم که قایقش از من دور بود، نمیتوانست برای نجات تو بیاید. تعجب میکنم که تو بدون من و شجاعت، چطور برای نجات حیوانات و وحشت رفتی؟ همیشه درون تو نیرویی هست که در هیچ کدام از ما نیست؛ تو لایق فرماندهی تمام احساسها هستی. عشق تشکر کرد و گفت: باید بقیه را پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم؛ ولی قبل از رفتن، میخواهم بدانم چه کسی مرا نجات داد. دانایی گفت: او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟ دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله، چون فقط زمان است که میتواند بزرگی و ارزش عشق را درک کند.![]()

مادر سر چشمه گیتی...
غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی سوار بر بال پرنده محبت دید.
آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟
مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...
مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...
روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.
مادرم:
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...
چون هستي من ز هستي توست
تا هستم و هسـتي دارمت دوست
مادر گوهر گرانبهايی است؛بی مثل در آفرينش
می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت که از کار خود دست بردارد بنابراین اعلام کرد که :
می خواهد ابزارش را با قیمتی مناسب به فروش برساند.
پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت که شامل خودپرستی، نفرت، ترس، خشم، حرص، حسادت، شهوت، قدرت طلبی و غیره بود.
اما یکی از این ابزار بسیار کهنه و کارکرده به نظر می رسید و شیطان حاضر نبود که آن را به قیمت ارزان بفروشد!
کسی از او پرسید: این وسیله گران قیمت چیست؟
شیطان گفت: این نومیدی و افسردگی است.
پرسیدند چرا این همه گران است؟
شیطان گفت: زیرا این وسیله برای من از ابزار دیگر موثر بوده است. هرگاه سایر وسایلم
بی اثر می شوند، تنها با این وسیله می توانم فلب انسانها را بگشایم و کارم را انجام دهم.
اگر بتوانم کسی را وادار کنم که احساس ناامیدی، یاس، دلسردی، مطرود بودن و تنهایی کند
می توانم هرچه که می خواهم با او بکنم.
من این وسیله را روی همه انسانها امتحان کردم و به همین دلیل کهنه است.
از فرار ابدیت ناظران عرش، فرشتگان و ملایک تلاش و مبارزات تو را نظاره می کنند، پس قوی باش.
تو در تلاش و پیکارت تنها نیستی که در حضور فوجی عظیم به مبارزه ای شریف برخاسته ای!
روزي مرد جواني در ميانه ي شهري ايستاد و ادعا کرد زيباترين قلب دنيا را دارد . جمعيت زيادي دور او را گرفته و به قلب سالم و بدون خدشه ي او نگاه مي کردند و همه تصديق مي کردند که قلب او براستي زيباترين و بي نقص ترين قلبي است که تا کنون ديده اند. مرد جوان در کمال افتخار و با صدايي بلندتر از جمعيت به تعريف از قلب خود مي پرداخت که ناگهان پيرمردي جلوتر از جمعيت آمده خطاب به مرد جوان گفت : « اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست .» سکوتي برقرار شد و مرد جوان به همراه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام مي تپيد ، اما پر از زخم بود . قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آن شده بود ، اما آنها بدرستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي نقاط قلب پيرمرد شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پرنکرده بود . مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا مي کند قلب زيباتري دارد ! مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرده خنديد و گفت : « سر شوخي داري ؟ قلبت را با قلب من مقايسه کن ! قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است ! » پيرمرد گفت : « درست است ، قلب تو سالم به نظر ميرسد . اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نخواهم کرد ... تو نخواهي دانست که هر زخمي يادگار مهر کسي است که من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام ، گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه ي بخشيده شده ، قرار داده ام . اما چون اين دو عين هم نبوده اند ، گوشه هايي دندانه دندانه بر قلبم دارم ، آنها برايم بسيار عزيزند ، چرا که يادآور عشقي زيبا هستند . بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ا م اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند ! اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآورند اما ، باز ياد آور يک دلدادگيه من اند و من همه در اين اميدم که آنها روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حال مي بيني که زيبايي واقعي چيست ... ! » مرد جوان چند لحظه بي هيچ سخني اورا نظاره کرد ، در حاليکه اشک از گونه هايش سرازير بود ، سمت پيرمرد رفته از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستاني لرزان ، به پيرمرد تقديم کرد . پيرمرد آنرا گرفت و در قلبش جاي داد و او نيز بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان قرار داد . مرد جوان به قلبش نگريست ، سالم نبود ، اما او و جمعيت همگي اذعان داشتند که از هميشه زيباتر بود.
![]()
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
به نظر شما عشق چیست؟
![]()
ای خدا HARD دلم FORMAT مكن
FILD مـا را خالي از بركت مـكن
OPTION غـم را خـدايا ON مـكـن
FILE اشكم را خدايا RUN مكن
DELTREE كـن شاخه هـاي غصه را
سـردي و افـسـردگـي را، هـر سـه را
JUMPER شـادي بيار تا SET كنيم
سيستم انـدوه را RESET كنيم
نـام تـو PASSWORD درهـاي بهشت
آدرس E-MAIL سايت سرنوشت
اي خــدا روز ازل CAD داشــتـي
MOUSE بود اما مگر PAD داشتي
كه چـنيـن طـرح 3D مــي زدي
طرح خود بر روي CD مي زدي
تـا نـيفـتد BUG در انـديشـه مــان
تـا كـه ويـروسـي نگـردد ريشـه مـان
اي خــدا از بـهــر مــا ايـمـن فـرسـت
بهـر دلـهاي پـر آتـش FAN فرست
اي خــدا حــرف دلـــم بـا كـي زنــم
HELP می خـواهم كه F1 مي زنم
آنوقت ها كه بچه بودم دلم كه صاف و پاكتر بود ، فکر می کردم بارون اشک خداست. هیچ وقت هم به این موضوع فکر نمی کردم که اصلا چرا خدا باید دلش بگیره و گریه کنه؟ فقط به این فکر می کردم که شاید ما آدما کاری کردیم که خدا دلش گرفته و خدا داره این طور گریه می کنه.
همیشه سعی می کردم اشک خدا رو توی یه کاسه جمع کنم تا شاید اگه روزی دل من هم از دست آدمای این روزگار گرفت خودمو با مرهم دردی که خدا واسه آروم کردن خودش از اون استفاده کرده سیراب کنم...
بزرگتر که شدم فهمیدم بارون یه نعمت خدادادیه که طی مراحل پیچیده ای چیکه چیکه روی زمین می ریزه! ساده تر بگم دلایل ایجاد بارون برام علمی تر شد...حالا که به بارون فکر می کنم خیلی خوب دلیل ایجادشو می دونم ولی هنوزم فکر می کنم شاید ما آدما اونقدر دل سنگ شدیم که حتی فرصت فکر کردن به این نعمت خدادادی و با ارزش رو نداریم.
شاید بارون می باره که به ما یاد آوری کنه یکی اون بالا هست که ما رومیبینه و ازهمه کارهای ما خبر داره و چیزی براش پنهان نیست.
شاید بارون می باره که ما به یاد بیاریم باید کسی رو که این نعمت با ارزش رو بدون هیچ چشم داشتی برای ما میفرسته شکر کنیم به خاطر همه چیزهایی که داریم ازش ممنون باشیم و هیچ وقت فراموشش نکنیم
شاید هم بارون می باره که ما فراموش نکنیم
که خدا هم گاهی دلش از دست ما آدما می گیره
سلام به همه ی دوستان عزیزم![]()
با فرا رسیدن فصل بهار بد نیست که بدانید:
بر روی پلکان اصلی تخت جمشید نقش برجسته ی شیر گاو شکن که
سمبلی است از شروع فصل بهار و عید نوروز دیده می شود.
شیر یا برج اسد از دیرباز سمبل خورشید و گاو یا اسب سمبل زمستان
بوده اند. بنابرین تصویر شیر گاو شکن احتمالا" به معنی عید و
مراسم جشن نوروزی است.![]()
شاد و سربلند باشید![]()
تو ادامه ی مطلب هم مطلبی درباره ی تخت جمشید نوشتم
(جالبه!)
حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد.آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.
حقیقت لباسش را درآورد، دروغ حیله گر فورا" لباسهای او را پوشید.از آن روز به بعد همیشه حقیقت
عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده.![]()
![]()
واقعا"حقیقت چیست؟!!! ![]()
درتهران بروید، در تاکسی نظرات سیاسی تان را بگویید، در کوه برقصید، اما برای ملاقات با نامزدتان باید به یک خانه خلوت بروید
.
*تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشینند، چهار نفر روی موتورسیکلت می نشینند، شش نفر توی ماشین می نشینند، ۲۵ نفر توی مینی بوس می نشینند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند!
*تهران تنها شهری است در دنیا که پیاده ها حتما از وسط خیابان رد می شوند، اتومبیل ها حتما روی خط عابر پیاده توقف می کنند و موتورسیکلت ها حتما از پیاده رو عبور می کنند
!
*تهران تنها شهر دنیاست که در آن همیشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند!![]()
*در تهران از همه جای ماشین ها صدا در می آید، جز از ضبط صوت آنها
!!!!
*تهران تنها شهری است در دنیا که همه صحنه های فیلمهای بزن بزن را در خیابان های شهر می توانید ببینید، اما تماشای این فیلمها در سینما ممنوع است!!![]()
*ماشین ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کیلومتر حرکت می کنند، در خیابانها با سرعت ۲۰ کیلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود!!!
*و تهران تنها شهری است در دنیا که در شمال شهرمردم در سال ۲۰۰۸ میلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری!!!![]()
سلام به همه ی دوستان ، امیدوارم که حال همتون خوب باشه![]()
هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن، كه شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگي ما مي دونيم كه انيشتن اين فرمول[e=mc2] را كشف كرد. اما واقعيت این است كه چيز هاي كمي در مورد زندگي خصوصي اش مي دانيم،خودتان را بااين هشت مورد،شگفت زده كنيد!![]()
![]()
یک مورد از اون هشت مورد:
وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد،
از دواج اينترنتي ![]()
اين روز ها تب اينتر نت همه جوونها رو گرفته
تا اونجايي كه كليه مراحل نامزدي عقد و عروسي و حتي زايمان !!! نيز در اين دنياي مجازي صورت مي گيرد اگه باور نداريد اين پست رو به دقت بخونيد:
عروس خانم دوشيزه shirin_sooskesiah-2008 آيا وكليم شما را :
با مهريه گوگل عدد سكه بهار آزادي
يك وب كم (WEB CAM)
سند يك سايت اينترنت اختصاصي دات كام
يك مودم اينترنت پر سرعت نامحدود براي كل عمرADSL و شمعدان
يك هدست بي سيم
5گيگا بايت ميل باكس اختصاصي
يک دستگاه N95 با هشت گيگا بايت فضاي داخلي
به عقد دائم آقاي Feri_ferferi در بياورم !؟!؟
جمعيت:عروس رفته آف هاش رو چك كنه !!!
حاج آقا:براي بار دوم آيا وكيلم
جمعيت عروس رفته ويروس كش آپديت كنه !!!
حاج آقا:براي بارسوم آيا وكيلم
عروس:با اجازه بزرگترها بله!![]()
سلام به همه ي دوستان
با خودم گفتم بد نيست معني نام كشورها رو بدونيد!
براي همين معني نام بيشتر كشورها رو براتون گذاشتم!
آذربایجان:آتورپاتکان{نگهدار آتش}(فارسی/ دری)
آرژانتین:سرزمین نقره(اسپانیایی)
آلمان:سرزمین همه مردان یا قوم ژرمن(فرانسوی - ژرمنی)
ایتالیا: شاید به معنی ایزد گوساله (یونانی)
ایران: سرزمین نجیب زادگان (آریاییان) (فارسی دری)
ایرلند: سرزمین قوم ایر (شاید هم معنی با آریا) (انگلیسی)
ایسلند: سرزمین یخ (ایسلندی)
بقيه تو ادامه مطلب![]()
منبع : ويكي پديا
خدایا
حالا که تنهایی همدم من شده...
بهش زبون بده که باهم حرف بزنیم!
نه اینکه بشینه یه گوشه و بهم بخنده....
انقد حرصم درمیاد وقتی یه جوری دهنشو کج میکنه
یا اینکه بی هوا بوسم میکنه!
تازگیا گوشیمو میبره قایم میکنه تو کشو
من دوسش دارما...
چون هرچقدم مسخره مي کنه....
با نگاش بهم دروغ نمیگه....
هیچوقتم تنهام نمیذاره....
چون اگه بره...بازم پیشمه!


